متن ترانه شانه های بی پناه از صادق فرامرزی
چرا دنیا نمیداند خیابان خانه من نیست
چرا باری که من دارم بقدر شانه من نیست
به فکر دیدن فردایی از این بهترم اما
کسی در فکر رویاهای معصومانه من نیست
چه میشد لحظه ای تنهاییم را حس نمیکردم
چه میشد درد بی فرداییم را حس نمیکردم
چه تنها مانده ام در شهر آدمهای بی هم درد
کسی دیگر در این دنیا مرا پیدا نخواهد کرد
نمیگویم بمان با من
فقط گاهی نگاهم کن
فقط فکری برای شانه های بی پناهم کن
درون کوچه میمانم
بجز سرما لباسم نیست
من از غربت نمیترسم
من از ظلمت هراسم نیست
کجا یک شمع میسازد به شام گریه و دردم
کجا شمعی می افروزد چراغی در شب سردم
نمیدانم جهان در چشمهای من چه میبیند
نمیدانم در این دنیا بهدنبال چه میگردم
