متن ترانه آشنای دیرین از سروش دادیار
رفتی و دلم مانده در اوج پریشانی
این قصه به سر آمد میمیرم و می دانی
ندارم از تو شکوه ای اگرچه در آتشم نشاندی
به خاطرم نشسته ای ولی چرا رفتی و نماندی
مرا رها مکن چنین به دست غم آشنای دیرین
ز بعد آنکه نغمه ها به گوش دل عاشقانه خواندی
